الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )

761

إحياء علوم الدين ( فارسى )

عاشقان است . و اما آن چه ياد كرديم ، آن تفكر است در عمارت باطن تا شايستهء قرب و وصال شود . پس چون همه عمر در اصلاح نفس خود ضايع كند ، به قرب كى آسايد ؟ و براى آن خوّاص در باديه‌ها گشتى ، پس چون حسين بن منصور او را ديد ، گفت : در چه كارى ؟ گفت : در باديه‌ها مىگردم ، حال خود در توكل صحيح مىكنم . گفت : « عمر خود در آبادانى باطن خود نيست گردانيدى ، پس فنا در توحيد كجاست ؟ » چه فنا در يگانهء حق غايت مقصود طالبان و منتها نعمت صدّيقان است . و اما تنزه از صفتهاى مهلك به منزلت بيرون آمدن زن است از عدّت در نكاح . و اما اتصاف به صفات منجيات و ديگر طاعتها به مثابت آن است كه زن جهاز خود راست كند ، و روى بيارايد و موى شانه زند ، تا بدان شايستهء شوى شود . پس اگر عمر به تبرئه « 43 » رحم و تزيين روى مستغرق گرداند ، آن او را حجاب شود از ديدار محبوب . پس همچنين بايد كه طريق دين فهم كنى اگر از اهل مجالستى . و اگر چون بندهء بدى كه حركت نكند مگر از بيم زدن و طمع در أجرت ، پس رنجانيدن تن به عملهاى ظاهر پيش تو است ، چه ميان تو و ميان دل حجابى كثيف است . پس چون حق اعمال بگزارى از اهل بهشت باشى ، و ليكن مجالست را گروهى ديگرند . و چون مجال فكرت در علمهاى معاملت كه ميان بنده و خداى است شناختى بايد كه آن را عادت و خوى خود سازى بامداد و شبانگاه ، و از نفس خود و صفتهاى دور گرداننده از خداى و حالهاى نزديك آرنده به دو غافل نشوى ، بلكه هر مريدى را بايد كه او را جريده‌اى باشد كه جملهء صفات مهلكات و جملهء صفات منجيات و جملهء معاصى و طاعات بر آن ثبت كند ، و نفس خود را هر روز بر آن عرضه دارد . و از جملهء مهلكات او را ده بسنده است ، چه اگر آن مسلّم شود از غير آن مسلّم بماند . و آن كبر و بخل و عجب و ريا و بدخواهى و تيز خشمى و شره طعام و شره مباشرت و دوستى مال و دوستى جاه است . و از منجيات ده : پشيمانى بر گناه و صبر بر بلا و رضا به قضا و شكر بر نعما و اعتدال خوف و رجا و زهد در دنيا و اخلاص در اعمال و خوشخويى با خلق و دوستى خداى و فروتنى او را . پس اين بيست خصلت است : ده ستوده ، و ده نكوهيده . پس هر گاه كه يكى از نكوهيده [ 568 ] كفايت كرد و دل او را از آن پاك گردانيد ، در جريدهء خود آن را بنويسد ، و فكر آن را بگذارد ، و شكر خداى به جا آرد بر كفايت و تنزيه دل از او . و داند كه آن تمام نشود او را مگر به توفيق و عون خداى ، و اگر آن را به نفس خود بگذارد محو كمتر رذيلتى از نفس خود نتواند . پس روى بر نُه باقى آرد . و همچنان كار كند تا همه را از دل پاك گرداند . و همچنين نفس خود را به اتصاف به منجيات مطالبه كند ، و چون به يكى از آن متصف شود ، چون توبه و پشيمانى مثلا ، خط بر آن كشد و به باقى مشغول شود ، و حاجت بدين مريد متشمر « 44 » را باشد .

--> ( 43 ) تبرئه ، پاك گردانيدن . ( 44 ) متشمّر ، آمادهء كار .